محل تبلیغات شما
آی آر تالک|تالار گفتگوی ایرانیان انجمن تخصصی ویرایش بازی

کاربران دعوت شده

صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 46

موضوع: اشعار فروغ فرخزاد

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض اشعار فروغ فرخزاد

    اشعار فروغ فرخزاد

    فروغ فرخزاد در پانزدهم دي ماه1313 در تهران ديده به جهان گشود زماني كه هنوز تحصيلات دبيرستاني اش را تمام نكرده بود ازدواج كرد
    آن هم ديري نپاييد كه در سال 1333 از همسرش جدا شد و بچه اش براي هميشه آرزوي ديدن فرزند را به دل مادر گذارد. فروغ در ان زمان بود كه در مجموعه شعر خود(اسير) خانه متروك چنين سرود:
    دانم كه از آن خانه متروك دور
    شادي زندگي پر گرفته
    دانم اكنون كه طفلي به زاري
    ماتم از هجر مادر گرفته

    وبالاخره بعد از سفرهايي به ايتاليا و آلمان داشت و در آن سفرها تجربه هاي بزرگي به دست آورد اين زن شيطان و پر انرژي و فعال سرانجام در بهمن ماه سال 1345در سن 32 سالگي بر اثر سانحه تصادف ديده از جهان فرو بست و عاشقان شعر و ادب را در عزاي خود سوگوار كرد و در روز 26 بهمن سال1345 در گورستان ظهيرالدوله به خاك سپرده شد روحش شاد و قرين رحمت باد.

    تصاویر پیوست شده تصاویر پیوست شده
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

  2. Top | #2

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض

    كتاب: اسير

    ناآشنا


    باز هم قلبي به پايم اوفتاد
    باز هم چشمي به رويم خيره شد
    باز هم در گيرو دار يك نبرد
    عشق من بر قلب سردي چيره شد

    باز هم از چشمه لب هاي من
    تشنه اي سيراب شد، سيراب شد
    باز هم در بستر آغوش من
    رهروي در خواب شد، در خواب شد
    بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
    خود نمي دانم چه مي جويم در او
    عاشقي ديوانه ميخواهم كه زود
    بگذرد از جاه و مال و آبرو

    او شراب بوسه ميخواهد زمن
    من چه گويم قلب پر اميد را
    او به فكر لذت و غافل كه من
    طالبم آن لذت جاويد را

    من صفاي عشق ميخواهم ازاو
    تا فدا سازم وجود خويش را
    او تني ميخواهد از من آتشين
    تا بسوزاند در او تشويش را

    او به من ميگويد اي آغوش گرم
    مست نازم كن، كه من ديوانه ام
    من به او مي گويم اي ناآشنا
    بگذر از من، من ترا بيگانه ام

    آه از اين دل،آه از اين جام اميد
    عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
    چنگ شد در دست هر بيگانه اي
    اي دريغا، كس به آوازش نخواند
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

  3. Top | #3

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض

    يادي از گذشته

    شهريست در كناره آن شط پر خروش
    با نخل هاي درهم و شب هاي پر زنور
    شهريست ر كناره ي آن شط و قلب من
    آنجا اسير پنجه مرد پر غرور

    شهريست در كناره آن شط كه سالهاست
    آغوش خود به روي من و او گشوده است
    بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل
    او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

    آن ماه ديده است كه نرم كرده ام
    با جادوي محبت خود قلب سنگ او
    آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق
    در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او

    ما رفته ايم در دل شب هاي ماهتاب
    با قايقي به سينه امواج بيكران
    بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب
    بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان

    بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر
    بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را
    در كام موج دامنم افتاده است و او
    بيرون كشيده دامن در آب رفته را

    اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت
    اي شهر پر خروش، ترا ياد مي كنم
    دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار
    من با خيال او دل خود شاد مي كنم
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

  4. Top | #4

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض

    پاييز

    از چهره طبيعت افسون كار
    بربسته ام دو چشم پر از غم را
    تا ننگرد نگاه تب آلودم
    اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

    پاييز اي مسافر خاك آلوده
    در دامنت چه چيز نهان داري
    جز برگ هاي مرده و خشكيده
    ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

    جز غم چه مي دهد به دل شاعر
    سنگين غروب تيره و خاموشت؟
    جز سردي و ملال چه مي بخشد
    برجان دردمند من آغوشت؟

    در دامن سكوت غم افزايت
    اندوه خفته مي دهد آزارم
    آن آرزوي گمشده مي رقصد
    در پرده هاي مبهم پندارم

    پاييز، اي سرود خيال انگيز
    پاييز، اي ترانه محنت بار
    پاييز، اي تبسم افسرده
    بر چهره طبيعت افسون كار
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

  5. Top | #5

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض

    وداع

    مي روم خسته و افسرده و زار
    سوي منزلگه ويرانه خويش
    به خدا مي برم از شهر شما
    دل شوريده و ديوانه خويش

    مي برم، تا كه در آن نقطه دور
    شستوشويش دهم از رنگ گناه
    شستوشويش دهم از لكه عشق
    زين همه خواهش بي جا و تباه

    مي برم تا زتو دورش سازم
    زتو، اي جلوه اميد محال
    مي برم زنده به گورش سازم
    تا از اين پس نكند ياد وصال

    ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
    آه بگذار كه بگريزم من
    از تو، اي چشمه جوشان گناه
    شايد آن به كه بپرهيزم من

    به خدا غنچه شادي بودم
    دست عشق آمد و از شاخم چيد
    شعله آه شدم، صد افسوس
    كه لبم باز بر آن لب نرسيد

    عاقبت بند سفر پايم بست
    مي روم، خنده به لب،خونين دل
    مي روم از دل من دست بردار
    اي اميد عبث بي حاصل
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

  6. Top | #6

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض

    افسانه تلخ

    نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
    نه پيغامي نه پيك آشنايي
    نه در چشمي نگاه فتنه سازي
    نه آهنگ پر از موج صدايي

    ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
    سحرگاهي زني دامن كشان رفت
    پريشان مرغ ره گم كرده اي بود
    كه زار و خسته سوي آشيان رفت

    كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
    كجا كس با زبانش آشنا بود
    ندانستند اين بيگانه مردم
    كه بانگ او طنين ناله ها بود

    به چشميخيره شد شايد بيايد
    نهان گاه اميد و آرزو را
    دريغا، آن دو چشم آتش افروز
    به دامان گناه افكند او را

    به او جز از هوس چيزي نگفتند
    در او جز جلوه ظاهر نديدند
    به هرجا رفت، در گوشش سرودند
    كه زن را بهر عشرت آفريدند

    شبي در دامني افتاد و ناليد
    مرو! بگذار در اين واپسين دم
    ز ديدارت دلم سيراب گردد
    شبح پنهان شد و در خورد بر هم
    چرا اميد بر عشقي عبث بست؟
    چرا در بستر آغوش او خفت؟
    چرا راز دل ديوانه اش را
    به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟

    چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود
    كه در دام گل خورشيد افتاد
    سحرگاهي چو خورشيدش برآمد
    به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

    به جامي باده شورافكني بود
    كه در عشق لباني تشنه مي سوخت
    چو مي آمد زره پيمانه نوشي
    به قلب جام از شادي مي افروخت

    شبي ناگه سرآمد انتظارش
    لبش در كام سوزاني هوس ريخت
    چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟
    چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟

    كنون، اين او و اين خاموشي سرد
    نه پيغامي، نه پيك آشنايي
    نه درچشمي نگاه فتنه سازي
    نه آهنگ پر از موج صدايي
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

  7. Top | #7

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض

    گريز و درد

    رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
    راهي به جز گريز برايم نمانده بود
    اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
    در وادي گناه و جنونم كشانده بود

    رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت تو را
    با اشك هاي ديده رلب شستشو دهم
    رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
    رفتم كه با نگاه به خود آبرو دهم

    رفتم مگو،مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
    عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
    از پرده خموشي و ظلمت، چو نور صبح
    بيرون فتاده بود به يك باره راز ما

    رفتم، كه گم شوم چون يكي قطره اشك گرم
    در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي
    رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان
    فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

    من از دو چشم روشن گريان گريختم
    از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
    از بستر وصال به آغوش سرد هجر
    آزرده از ملالت وجدان گريختم

    اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
    ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
    مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
    مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

    روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
    در دامن سكوت به تلخي گريستم
    نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
    ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

    ویرایش توسط Anahid : ۱۳۹۲-۰۵-۲۷ در ساعت 00:34
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

  8. Top | #8

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض

    ديو شب

    لاي، لاي، اي پسر كوچك من
    ديده بر بند، كه شب آمده است
    ديده بر بند كه اين ديو سياه
    خون به كف، خنده به لب آمده است

    سر به دامان من خسته گذار
    گوش كن بانگ قدم هايش را
    كمر نارون پير شكست
    تا كه بگذاشت بر آن پايش را

    آه بگذار كه بر پنجره ها
    پرده را بكشم سرتاسر
    با دوصد چشم پر از آتش و خون
    مي كشد دم به دم از پنجره سر

    از شرار نفسش بود كه سوخت
    مرد چوپان به دل دشت خموش
    واي، آرام كه اين زنگي مست
    پشت در داده به آواي تو گوش

    يادم آيد كه چو طفلي شيطان
    مادر خسته خود را آزرد
    ديو شب در دل تاريكي ها
    بي خبر آمد و طفلك را برد

    شيشه پنجره ها مي لرزيد
    تا كه او نعره زنان مي آمد
    بانگ سر داده كه كو آن كودك
    گوش كن، پنجه به در مي سايد

    نه برو دور شو اي بد سيرت
    دور شو از رخ تو بيزارم
    كي تواني بروبائيش از من
    تا كه من در بر او بيدارم

    ناگهان خاموشي خانه شكست
    ديو شب بانگ برآورده كه آه
    بس كن اي زن كه نترسم از تو
    دامنت رنگ گناه است،گناه

    ديوم اما تو زمن ديو تري
    مادر و دامن ننگ آلوده!
    آه، بردار سرش از دامن
    طفلك پاك كجا آسوده؟

    بانگ مي ميرد و در آتش درد
    مي گدازد دل چون آهن من
    مي كنم ناله كه كامي،كامي،
    واي بردار سر از دامن من
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

  9. Top | #9

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض

    عصيان

    به لب هايم مزن قفل خموشي
    كه در دل قصه اي ناگفته دارم
    ز پايم باز كن بند گران را
    كزين سودا دلي آشفته دارم

    بيا اي مرد، اي موجود خودخواه
    بيا بگشاي درهاي قفس را
    اگر عمري به زندانم كشيدي
    رها كن ديگرم اين يك نفس را

    منم آن مرغ، آن مرغي كه ديريست
    به سر انديشه پرواز دارد
    سرودم ناله شد در سينه تنگ
    به حسرت ها سرآمد روزگارم

    به لب هايم مزن قفل خموشي
    كه من بايد بگويم راز خود را
    به گوش مردم عالم رسانم
    طنين آتشين آواز خود را

    بيا بگشاي در تا پر گشايم
    به سوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاريم پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر

    لبم با بوسه شيرينش از تو
    تنم با بوي عطرآگينش از تو
    نگاهم با شررهاي نهانش
    دلم با ناله خونينش از تو

    ولي ايمرد، اي موجود خودخواه
    مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است
    بر آن شوريده حالان هيچ داني
    فضاي اين قفس تنگ است، تنگ است

    مگو شعر تو سر تا په گنه بود
    از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده
    بهشت و حور و آب كوثر از تو
    مرا در قعر دوزخ خانه اي ده

    كتابي، خلوتي، شعري، سكوتي
    مرا مستي و سكر زندگاني است
    چه غم گر در بهشتي ره ندارم
    كه در قلبم بهشتي جاوداني است

    شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام
    ميان آسمان گنگ و خاموش
    تو در خوابي و من مست هوس ها
    تن مهتاب را گيرم در آغوش

    نسيم از من هزاران بوسه بگرفت
    هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد
    در آن زندان كه زندانبان تو بودي
    شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد

    بدور افكن حديث نام، اي مرد
    كه ننگ لذتي مستانه داده
    مرا مي بخشد آن پروردگاري
    كه شاعر را دلي ديوانه داده

    بيا بگشاي تا پر گشايم
    بسوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاريم پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

  10. Top | #10

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    -خرداد-۱۳۹۲
    شماره عضویت
    170
    سن
    20
    نوشته ها
    325
    پسندیده
    241
    مورد پسند : 278 بار در 148 پست
    سیستم عامل و مرورگر
    میزان امتیاز
    2

    پیش فرض

    چشم براه

    آرزويي است مرا در دل
    كه روان سوزد و جان كاهد
    هر دم آن مرد هوس را را
    با غم و اشك و فغان خواهد

    به خدا در دل و جانم نيست
    هيچ جز حسرت ديدارش
    سوختم از غم و كي باشد
    غم من مايه آزارش

    شب در اعماق سياهي ها
    مه چو در هاله راز آيد
    نگران ديده به راه دارم
    شايد آن گمشده باز آيد

    سايه اي تا كه به در افتد
    من هراسان بدوم بر در
    چون شتابان گذرد سايه
    خيره گردم به در ديگر

    همه شب در دل اين بستر
    جانم آن گمشده را جويد
    زين همه كوشش بي حاصل
    عقل سرگشته به من گويد

    زن بدبخت دل افسرده
    ببر از ياد دمي او را
    اين خطا بود كه ره دادي
    به دل آن عاشق بد خو را
    آن كسي را كه تو مي جويي
    كي خيال تو به سر دارد
    بس كن اين ناله و زاري را
    بس كن او يار دگر دارد

    ليكن اين قصه كه مي گويد
    كي به نرمي رودم در گوش
    نشود هيچ ز افسونش
    آتش حسرت من خاموش

    مي روم تا كه عيان سازم
    راز اين خواهش سوزان را
    نتوانم كه برم از ياد
    هرگز ان مرد هوس ران را

    شمع اي شمع چه مي خندي؟
    به شب تيره و خاموشم
    به خدا مردم از اين حسرت
    كه چرا نيست در آغوشم
    در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تختــــ جمشـــيد،
    هیچکس عـصبــانـــي نیست!
    هیچکس ســـوار اسبـــــ نیست!
    هیچکس را در حال تـــعظيــــمنمیبینید!
    در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنـــــه وجود ندارد!
    اینها اصالت ما هستند:
    مـــهربانــــي، خوشــرویــی، قــدرتـــــ، احـــترام، ادبـــــ، نجـــابتـــــ

    اشعار فروغ فرخزاد

صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


سلام مهمان گرامي؛

مهمان عزیز و گرامي، براي مشاهده انجمن "آی آر تالک" با امکانات کامل ميبايست از طريق "ايــن ليـــنک" ثبت نام کنيد

آی آر تاک در سال 91 با عنوان تالار گفتگوی ایرانیان در ایران شروع به کار کرده و با اینکه از شروع کارش زمان کمی می گذرد،توانسته رتبه و جایگاه خوبی میان سایت های ایرانی کسب کند.
شماره جهت پیامک:۳۰۰۰۵۸۴۰۵۰۰۶۰۰
جهت تبادل لینک به مدیریت کل پیغام دهید
دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما
دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما
دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما
دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما دوستان ما
استایل اختصاصی طراحی شده توسط : ویکی وی بی